محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2385

تاريخ الطبرى ( فارسي )

« و با آن ، بالاى زانويم را حفظ مىكنم » و هم او رجزى به اين مضمون مىخواند : « اين ننگ نيست كه من بميرم . « ننگ آنست كه كسى فرار كند « نابود شدن بزرگى را از ميان نمىبرد » يكى پيش وى آمد كه سر خويش را بر پيكر كشتهء ديگر نهاده بود ، گفت : « حكيم چه شده ؟ » گفت : « كشتندم » گفت : « كى ترا كشت ؟ » گفت : « متكايم » گويد : پس او را برداشت و به يارانش پيوست كه هفتاد كس بودند . گويد : حكيم كه بر يك پا ايستاده بود و شمشيرها بر ضد آنها به كار بود بىلكنت سخن كرد و گفت : « اين دو كس را چنان ديديم كه با على بيعت كردند و به اطاعت وى در آمدند آنگاه به مخالفت و جنگ و خونخواهى عثمان بن عفان آمدند و ميان ما مردم اين ديار تفرقه انداختند ، منظور آنها عثمان نيست . » گويد : يكى بانگ زد : « اى خبيث ! اكنون كه انتقام خدا به تو رسيد به سخن پرداخته اى كى تو و يارانت را وا داشت كه به پيشواى مظلوم حمله بريد و در جمع مسلمانان تفرقه آوريد و خون بريزيد و تحصيل دنيا كنيد ، اينك عذاب و انتقام خدا را بچش و همينجور باش » گويد : ذريح و يارانش كشته شدند ، حرقوص بن زهير با تنى چند از يارانش جان به در برد و به قوم خويش پناه بردند . منادى طلحه و زبير ندا داد كه در هر يك از قبايل شما كسى از مهاجمان باشد پيش ما بياريد ، آنها را بياوردند چنان كه سگان را مىبرند و همه را كشتند و ميان بصريان از آن جمع كس نماند مگر حرقوص بن زهير